دخترک سر را برهنه کرد. نشست زیر باران. قلمش را در دست فشرد. قطرههای
باران، نرم، روی سرش ولِوُ میشد. چشمهایش را ریز کرد و به قطرههایی که
از نوکِ برگهای نیمهجان تک درخت حیاط میچکید، چشم دوخت. شعرش نیامد. به آسمان
تیره نگاه کرد. به گنجشکی که تنها، گوشهی دیوار کز کرده بود
خیره شد. به در و دیوار شسته شده، به زمین خیس، به لباسهای
تَرش، به سیلاب کوچک جاری و ... نگاه کرد. شعرش نیامد. قطرههای باران،
مثل پُتکی روی سرش منهدم میشد.
آنها که صداقت ندارند و میدانند.
آنها که صداقت ندارند و نمیدانند.