یک روز، آقا فیله، میخواسته از یک کوچهی بنبست رد بشود. پیش خودش فکر میکند اگر دورخیز کند و خودش را بکوبد به دیوار، بنبست میریزد و او میتواند برود آن طرف دیوار. همین کار را میکند و با سر میرود توی دیوار؛ ولی دیوار خیلی محکم بوده و خراب نمیشود. از آن به بعد آقا فیله کنار همان دیوار به خیر و خوشی زندگی میکند.
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 11 اسفند1387 ؛ ساعت 14:52 |
خانم سین خانهی ماسهایاش را بزرگ و بزرگتر کرد؛ تا آنجا که برای خالی کردن آخرین سطل شن، مجبور
بود روی انگشتان پا بایستد. سطل آخر را که خالی کرد، اثری از خانهاش
نبود. شب شده بود و موجی از آب، کف پاهایش را قلقلک میداد.
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 4 اسفند1387 ؛ ساعت 19:42 |