تبليغاتX
سُك سُك


کاش یه ماهی گُلی بودم.

آخر سال می‌اومدم،
سفره‌ی هفت‌سین رو تکمیل می‌کردم،
بچه‌ها رو خوشحال می‌کردم
و
زودی می‌رفتم.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز پنجشنبه 29 اسفند1387 ؛ ساعت 19:47 |

دقت کرده‌ای چیزهای ساده، وقتی به آخرشان یک «م» اضافه می‌شود، چقدر دوست‌داشتنی می‌شوند؟!
 
نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 27 اسفند1387 ؛ ساعت 20:41 |

انگشتانم
رمل‌های فکه را آرام آرام لمس می‌کنند؛
و من،
برای چندمین بار،
به ارتباط ناگسستنی میان خاک و افلاک می‌اندیشم.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 27 اسفند1387 ؛ ساعت 14:15 |

در تکان دادن دست برای کودکان خاک‌آلود کنار جاده، لذتی است که در اصل سفر نیست.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 20 اسفند1387 ؛ ساعت 19:11 |

به روز اعتماد کرده بود؛
تنها اشتباهش همین بود.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 18 اسفند1387 ؛ ساعت 17:16 |

سجده‌های سهو من
همه‌اش
به یاد توست!
 
نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 16 اسفند1387 ؛ ساعت 13:47 |

- معمولا وقتای بیکاری‌ت رو چه‌جوری می‌گذرونی؟

- به بطالت!
 

نوشته شده توسط كوثر در روز چهارشنبه 14 اسفند1387 ؛ ساعت 17:3 |

کاتالیزور زندگی است،
خواهر.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 13 اسفند1387 ؛ ساعت 11:11 |

یک روز، آقا فیله، می‌خواسته از یک کوچه‌ی بن‌بست رد بشود. پیش خودش فکر می‌کند اگر دورخیز کند و خودش را بکوبد به دیوار، بن‌بست می‌ریزد و او می‌تواند برود آن طرف دیوار. همین کار را می‌کند و با سر می‌رود توی دیوار؛ ولی دیوار خیلی محکم بوده و خراب نمی‌شود. از آن به بعد آقا فیله کنار همان دیوار به خیر و خوشی زندگی می‌کند.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 11 اسفند1387 ؛ ساعت 14:52 |

از خدا که پنهون نیست،
از شما پنهون باشه بهتره.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 9 اسفند1387 ؛ ساعت 21:5 |

با خط‌‌خطی کردن اشتباهات،
فقط اون رو زشت‌تر می‌کنی.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز چهارشنبه 7 اسفند1387 ؛ ساعت 21:4 |

بعضی‌ها،
چشمه‌ی محبتشان
دریاست.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز چهارشنبه 7 اسفند1387 ؛ ساعت 8:18 |

می‌شکند
از این «خبر خوش»
 قلبم!
 
نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 6 اسفند1387 ؛ ساعت 1:7 |


خانم سین خانه‌ی ماسه‌ای‌اش را بزرگ و بزرگ‌تر کرد؛ تا آنجا که برای خالی کردن آخرین سطل شن، مجبور بود روی انگشتان پا بایستد. سطل آخر را که خالی کرد، اثری از خانه‌اش نبود. شب شده بود و موجی از آب، کف پاهایش را قلقلک می‌داد.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 4 اسفند1387 ؛ ساعت 19:42 |

همه‌ی مزه‌ی ماکارونی، به چرب و چیل شدن دور دهان است!
 
نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 2 اسفند1387 ؛ ساعت 21:41 |

ابرهای تیره
نوید باران می‌دهند.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 2 اسفند1387 ؛ ساعت 11:26 |