تبليغاتX
سُك سُك


روزگار عوض شده است.
دل آسمان هم که می‌گیرد،
تو می‌باری.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 18:27 |

کم گوی و گزیده گوی، چون اس‌ام‌اس!
 
نوشته شده توسط كوثر در روز پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 14:59 |

درست آن وقتی که باید سکوت کنی، یک دنیا حرف روی زبانت تلنبار می‌شود.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز دوشنبه 28 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 20:22 |

دندان‌هایش روی هم می‌لغزید. کبریت‌هایش همه نم کشیده بود. برای گرم نگهداشتن خودش، نیاز به آتش داشت. یکی‌یکی کبریت‌ها را امتحان کرد. سر صورتی‌رنگ چوب‌کبریت‌ها، به محض تماس با قوطی، فرو می‌ریخت. امیدش به چوب‌کبریت آخر بود. انگشتان بی‌رمقش، به سختی چوبِ نازکِ کبریت را در میان گرفت. به آسمان تاریک شب نگاهی کرد و نفس عمیقی کشید. گوگرد صورتی‌رنگ را به پهلوی قوطی کشید. کبریت روشن شد. گوگرد صورتی‌رنگ سوخت و... خاموش شد.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 11:58 |

روزها و شب‌ها، یکی در میان می‌گذرند...
 
نوشته شده توسط كوثر در روز پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 20:3 |

در خاطرم هست
همه‌ی آن شب‌هایی که
ماه را به اشتراک گذاشتیم.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 18 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 11:17 |

نقاشی‌اش که تمام شد، کمی از بوم فاصله گرفت. گردنش را به راست کج کرد و همه‌ی جزئیات شب را برانداز کرد. قلم مو را بین سه انگشتش گرفت و انتهای آن را از میان موج‌های آرام موهایش، به بالای گوش راست رساند و چند بار آرام، پوستش را نوازش کرد. این بار گردنش را کمی به چپ خم کرد. قلم مو را توی رنگ زردِ نارنجی زد و درست وسط سیاهی شب، دایره‌ای کشید.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 13 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 14:25 |

خوشی که بزند زیر دلت
رو دل می‌کنی!
 
نوشته شده توسط كوثر در روز شنبه 12 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 16:19 |

اونا می‌گن «افتادن»
ما می‌گیم «شدن»
حالا شدن یا افتادن؟
 
نوشته شده توسط كوثر در روز پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 22:33 |

می‌خوام وقتی بزرگ شدم، یه دستگاهی اختراع کنم که بشه با اون «بو» و «مزه» رو شیر (Share) کرد.
همه‌ی قطعاتش هم ایرانی باشه!
 
نوشته شده توسط كوثر در روز چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 20:36 |

زجرآورتر از خاطرات شیرین نیست
وقتی قرار است حذف شوند...

نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 12:25 |

ستاره،
 بی‌شـب
  نمی‌درخشد.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 11:35 |

گاهی «اتفاق» می‌افتد درست جلوی پایت، و تو دست بلند می‌کنی و آن را می‌چینی.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 15:58 |