ناهار حسابی به هر دوشان مزه داده بود. دنبال هم کنان رفتند سمت اتاق. قرار بود بعد از ناهار قایمباشک بازی کنند.
گفت: «تو چشم بذار، تا من قایم شم.»
او هم فوراً دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را روی ساعدش گذاشت و شروع کرد به شمردن: «ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد. بیاااام؟»
جوابی نشنید. پاورچینپاورچین شروع کرد به گشتن؛ پشت در اتاق، توی کمد، زیر تخت... نبود. از اتاق بیرون رفت. تکتک اتاقها را گشت. ولی او را پیدا نکرد. با خودش فکر کرد هر جا باشد خودش خسته میشود و میآید سُکسُک میکند.
ولی هر چه منتظر ماند صدایی نیامد. بلند شد. آشپزخانه، زیرزمین، پشتبام و حیاط را هم گشت. اما خبری از او نبود.
غروب شده بود. کفشش را پوشید و شروع به گشتن خیابانها کرد...

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 3 خرداد1388 ؛ ساعت 14:39
|