تبليغاتX
سُك سُك


حواستان باشد!

مردم برای این نظام،
این انتخابات
و
این دولت،
خون دل خورده‌اند؛
آقای رئیس‌جمهور!
 
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 28 تیر1388 ؛ ساعت 11:35 |

می‌دانی؟
غربت بد دردی است
و
او که تو را ندارد،
از همه غریب‌تر است.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز پنجشنبه 25 تیر1388 ؛ ساعت 20:17 |

بالاخره یک روزی...
 
نوشته شده توسط كوثر در روز چهارشنبه 24 تیر1388 ؛ ساعت 18:43 |

به موسیقی دردناک خردشدن تک‌تک استخوان‌هایم
گوش می‌دهم...
 

نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 23 تیر1388 ؛ ساعت 15:23 |

نوشته‌های کتاب انگار تکه و پاره شده بود یا رویش رنگ سفید پاشیده بودند. قسمتی از کلمه‌های کتاب را، نه که خوب نبیند، اصلاً نمی‌دید.
عینکش را برداشت. نگاهی به شیشه‌هایش انداخت. با گوشه‌ی پیراهنش آن‌ها را پاک کرد.
- لامصب چقدر هم شوره‌ها!
عینک را به چشمش زد. نوشته‌های کتاب کامل شده بود.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 23 تیر1388 ؛ ساعت 1:0 |

بگوییدش:
سرما همه را خشکانده است؛
گرمای خورشید پشت ابر، کفایت نمی‌کند.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 16 تیر1388 ؛ ساعت 17:12 |

چیز دردناک، دردناک است؛ شدت و ضعفش هم ربطی به عمدی و غیرعمدی بودنش ندارد.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 14 تیر1388 ؛ ساعت 19:32 |

مشهدالرضا
صحن انقلاب
پنجره فولاد
گنبد طلایی
نقاره‌ها
شب جمعه
میلاد امام جواد
نم‌نم باران...

همه چیز مهیای
دعای من
و
استجابت توست...
 

نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 12 تیر1388 ؛ ساعت 0:50 |

گوشه‌ی گذرگاه زندگی،
منتظرم تا تو بیایی

و

از من عبور کنی.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 9 تیر1388 ؛ ساعت 0:56 |

روبروی آینه ایستاد و دستی به گردنش کشید. دردی احساس نکرد. آرام باند را از دور گردنش باز کرد. سرش را کمی خم کرد تا زخم را ببیند. از آن جراحت و شکاف عمیق، جز اثرش باقی نمانده بود. زیبایی گردنش را ولی، برای همیشه از دست داده بود...
 
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 7 تیر1388 ؛ ساعت 10:28 |

حب ذات
فطری است.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز چهارشنبه 3 تیر1388 ؛ ساعت 22:0 |

- آماده‌ای؟ بریم؟
+ من حاضرم! بریم.
- اینا چیه؟!
+ اسباب‌بازی‌هام.
- اینا رو برای چی میاری؟
+ خب می‌خوام بازی کنم.
- اونجا شلوغه‌ها. اگه چیزیش گم شد، یا زیر دست و پا موند، یا بقیه‌ی بچه‌ها ازت گرفتن و خرابش کردن؛ ناراحت نشیا!
+ نه. نمی‌ذارم کسی بهشون دست بزنه. مواظبشون هستم.
...

- قرار بود ناراحت نشی دیگه.
+ (گریه کنان:) من خیلی مواظبشون بودم، ولی زورم بهشون نرسید.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 2 تیر1388 ؛ ساعت 0:30 |