امروز فرق دارد؛ صبح شیراز است و صدای موتور و ماشینهای خیابان مجاور و هوای لطیفی که کمکم پاییزی میشود و جیکجیک چند گنجشکی که میان شاخههای درخت توی حیاط، به هم میپیچند و تیکتاک ساعت روی دیوار که اینبار مثل همیشه عجله ندارد و بلندگوی سرماخوردهی سبزیفروش سیار...
امروز فرق دارد.

نوشته شده توسط
كوثر در روز دوشنبه 23 شهریور1388 ؛ ساعت 10:45
|
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
فاضل نظری؛ گریههای امپراتور

نوشته شده توسط
كوثر در روز پنجشنبه 19 شهریور1388 ؛ ساعت 14:2
|
امیدی اگر باشد،
به این شبهاست.

نوشته شده توسط
كوثر در روز سه شنبه 17 شهریور1388 ؛ ساعت 22:41
|
دوست داشتنمان هم،
دردناک است...

نوشته شده توسط
كوثر در روز دوشنبه 16 شهریور1388 ؛ ساعت 7:18
|
ذهنم شخم میخورد؛
خردهعتیقه بالا میآورم.

نوشته شده توسط
كوثر در روز شنبه 14 شهریور1388 ؛ ساعت 1:20
|
دردهایی از جنس مجازی

نوشته شده توسط
كوثر در روز جمعه 6 شهریور1388 ؛ ساعت 17:0
|
باید میرفتم تا
واو ِ میان ِ
«من و تو»
بماند.

نوشته شده توسط
كوثر در روز سه شنبه 3 شهریور1388 ؛ ساعت 4:7
|
همه چیز از دور،
کوچکتر به نظر میرسد؛
نزدیک که میروی،
بزرگ میشود.
تو
بالعکس.

نوشته شده توسط
كوثر در روز دوشنبه 2 شهریور1388 ؛ ساعت 3:48
|
این مدت هر چقدر هم که تنها میشد، باز تنها نبود. چشمهایش را روی هم میگذاشت، نوازشش میکرد و آرام آرام برایش لالایی میخواند.
این بار ولی بدون او از بیمارستان برگشت. حالا هر چقدر هم که دور و برش شلوغ بود، احساس تنهایی میکرد...

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 1 شهریور1388 ؛ ساعت 16:25
|