تبليغاتX
سُك سُك


من ِ محبوس را هم،
مشمول عفو و رأفتت کن.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز شنبه 28 شهریور1388 ؛ ساعت 18:48 |

«بادکنک سبز»ی که
ترکید!
 

نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 27 شهریور1388 ؛ ساعت 16:24 |

دیدگانت
دیده‌ی زیبابین‌م داد.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز چهارشنبه 25 شهریور1388 ؛ ساعت 11:38 |

امروز فرق دارد؛ صبح شیراز است و صدای موتور و ماشین‌های خیابان مجاور و هوای لطیفی که کم‌کم پاییزی می‌شود و جیک‌جیک چند گنجشکی که میان شاخه‌های درخت توی حیاط، به هم می‌پیچند و تیک‌تاک ساعت روی دیوار که این‌بار مثل همیشه عجله ندارد و بلندگوی سرماخورده‌ی سبزی‌فروش سیار...
امروز فرق دارد.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز دوشنبه 23 شهریور1388 ؛ ساعت 10:45 |

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

فاضل نظری؛ گریه‌های امپراتور
 

نوشته شده توسط كوثر در روز پنجشنبه 19 شهریور1388 ؛ ساعت 14:2 |

امیدی اگر باشد،
به این شب‌هاست.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 17 شهریور1388 ؛ ساعت 22:41 |

دوست داشتن‌مان هم،
دردناک است...
 
نوشته شده توسط كوثر در روز دوشنبه 16 شهریور1388 ؛ ساعت 7:18 |

ذهنم شخم می‌خورد؛

خرده‌عتیقه بالا می‌آورم.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز شنبه 14 شهریور1388 ؛ ساعت 1:20 |

دردهایی از جنس مجازی
 
نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 6 شهریور1388 ؛ ساعت 17:0 |

باید می‌رفتم تا
واو ِ میان ِ
«من و تو»
بماند.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 3 شهریور1388 ؛ ساعت 4:7 |

همه چیز از دور،
کوچک‌تر به نظر می‌رسد؛
نزدیک که می‌روی،
بزرگ می‌شود.

تو
بالعکس.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز دوشنبه 2 شهریور1388 ؛ ساعت 3:48 |

این مدت هر چقدر هم که تنها می‌شد، باز تنها نبود. چشم‌هایش را روی هم می‌گذاشت، نوازشش می‌کرد و آرام آرام برایش لالایی می‌خواند.
این بار ولی بدون او از بیمارستان برگشت. حالا هر چقدر هم که دور و برش شلوغ بود، احساس تنهایی می‌کرد...
 
نوشته شده توسط كوثر در روز یکشنبه 1 شهریور1388 ؛ ساعت 16:25 |