تبليغاتX
سُك سُك


دل که تنگ می‌شود...
وسیع می‌شود.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز پنجشنبه 28 آبان1388 ؛ ساعت 13:16 |

هفت خط و خال که باشی، برچسب می‌خوری؛
صاف و ساده و صادق هم که باشی، باز برچسب می‌خوری.
مملکته داریم؟!

نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 22 آبان1388 ؛ ساعت 21:11 |

بالاخره زندگی از یک جایی که شروع می‌شود،
باید یک جایی هم تمام شود دیگر.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز پنجشنبه 21 آبان1388 ؛ ساعت 9:16 |


با این که احساس کرده بودند توی جنگل گم شده‌اند، ولی باز به قدم زدن و تجربه‌ی منظره‌های جدید ادامه داده بودند. حالا به یک پل قدیمی رسیده بودند.
پل روی دره‌ی عمیقی بسته شده بود که دو طرف جنگل را از هم جدا می‌کرد. آن‌طرف پل، به نظر سرسبزتر و متفاوت می‌آمد. پل، مجموع چند الوار قدیمی بود که با طناب به هم بسته شده بودند.
پسر تصمیم گرفته بود که این‌بار، آن طرف دره را به تنهایی تجربه کند. روی پل رفته بود و با احتیاط از آن گذشته بود. دختر، کنار پل ایستاده بود و رفتنش را تماشا کرده بود. پسر که به آن طرف دره رسیده بود، برای دختر دستی تکان داده بود و او را از به سلامت رسیدنش مطمئن کرده بود.
بعد دختر، کنار پل نشسته بود و انتهای طناب ِ بسته شده به پل را پیدا کرده بود و به سختی گره‌های بزرگ اولین طناب را از هم باز کرده بود. زمختی طناب، پوسته‌ی نوک انگشت‌های دختر را بُرده بود. وقتی به سراغ طناب دوم رفته بود، دیگر اثری از پسر نبود. گره‌های طناب دوم، سخت‌تر از طناب اول، باز شده بودند و پل، رها شده بود. خون از انگشت‌های دست دختر می‌چکید.
 

نوشته شده توسط كوثر در روز سه شنبه 19 آبان1388 ؛ ساعت 12:34 |

آن‌قدر جلوی دهان ِ قلب‌شان را گرفتند که... تمام کرد.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز دوشنبه 11 آبان1388 ؛ ساعت 14:37 |

درازکِش
در انتظار خلسه‌ای سردم
که جسم دردمندم را
تا طلوع گرم خورشید
در بر بگیرد.
 
نوشته شده توسط كوثر در روز شنبه 9 آبان1388 ؛ ساعت 15:15 |

جای دوری نمی‌رود
دلی که
پابندت شده...
 
نوشته شده توسط كوثر در روز جمعه 8 آبان1388 ؛ ساعت 12:36 |