- آمادهای؟ بریم؟
+ من حاضرم! بریم.
- اینا چیه؟!
+ اسباببازیهام.
- اینا رو برای چی میاری؟
+ خب میخوام بازی کنم.
- اونجا شلوغهها. اگه چیزیش گم شد، یا زیر دست و پا موند، یا بقیهی بچهها ازت گرفتن و خرابش کردن؛ ناراحت نشیا!
+ نه. نمیذارم کسی بهشون دست بزنه. مواظبشون هستم.
...
- قرار بود ناراحت نشی دیگه.
+ (گریه کنان:) من خیلی مواظبشون بودم، ولی زورم بهشون نرسید.

نوشته شده توسط
كوثر در روز سه شنبه 2 تیر1388 ؛ ساعت 0:30
|
آرام دستش را رها کرد و گفت: «همینجا بایست تا برگردم» و رفت.
حالا او 9 سال است که منتظر است تا برگردد...

نوشته شده توسط
كوثر در روز دوشنبه 11 خرداد1388 ؛ ساعت 1:6
|
ناهار حسابی به هر دوشان مزه داده بود. دنبال هم کنان رفتند سمت اتاق. قرار بود بعد از ناهار قایمباشک بازی کنند.
گفت: «تو چشم بذار، تا من قایم شم.»
او هم فوراً دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را روی ساعدش گذاشت و شروع کرد به شمردن: «ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد. بیاااام؟»
جوابی نشنید. پاورچینپاورچین شروع کرد به گشتن؛ پشت در اتاق، توی کمد، زیر تخت... نبود. از اتاق بیرون رفت. تکتک اتاقها را گشت. ولی او را پیدا نکرد. با خودش فکر کرد هر جا باشد خودش خسته میشود و میآید سُکسُک میکند.
ولی هر چه منتظر ماند صدایی نیامد. بلند شد. آشپزخانه، زیرزمین، پشتبام و حیاط را هم گشت. اما خبری از او نبود.
غروب شده بود. کفشش را پوشید و شروع به گشتن خیابانها کرد...

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 3 خرداد1388 ؛ ساعت 14:39
|
دندانهایش روی هم میلغزید. کبریتهایش همه نم کشیده بود. برای گرم نگهداشتن خودش، نیاز به آتش داشت. یکییکی کبریتها را امتحان کرد. سر صورتیرنگ چوبکبریتها، به محض تماس با قوطی، فرو میریخت. امیدش به چوبکبریت آخر بود. انگشتان بیرمقش، به سختی چوبِ نازکِ کبریت را در میان گرفت. به آسمان تاریک شب نگاهی کرد و نفس عمیقی کشید. گوگرد صورتیرنگ را به پهلوی قوطی کشید. کبریت روشن شد. گوگرد صورتیرنگ سوخت و... خاموش شد.

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 11:58
|
نقاشیاش که تمام شد، کمی از بوم فاصله گرفت. گردنش را به راست کج کرد و همهی جزئیات شب را برانداز کرد. قلم مو را بین سه انگشتش گرفت و انتهای آن را از میان موجهای آرام موهایش، به بالای گوش راست رساند و چند بار آرام، پوستش را نوازش کرد. این بار گردنش را کمی به چپ خم کرد. قلم مو را توی رنگ زردِ نارنجی زد و درست وسط سیاهی شب، دایرهای کشید.

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 13 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 14:25
|
از لانهاش زده بود بیرون. بیهدف پرواز میکرد و دلش ضعف میرفت از اینکه حالا هر کاری بخواهد، میکند. نه کسی هست که امر و نهیاش کند و نه کسی که هی نگران شکستن بالهایش باشد.
دلش کشیده بود تکتک «نکن»ها را بکُند؛ بین شاخههای تو در توی درختان جنگل ویراژ بدهد، نزدیک زمین پرواز کند، با پرندهها و حیوانات جورواجور و مختلف گپ بزند و هر کار هیجانانگیز دیگری...
به حرف دلش گوش داد و حسابی خوش گذراند و آخرش هم به لانه برنگشت.

نوشته شده توسط
كوثر در روز شنبه 29 فروردین1388 ؛ ساعت 21:52
|
از تقاطع که رد شد دیگر او را ندید... او پشت چراغ قرمز مانده بود.

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 23 فروردین1388 ؛ ساعت 11:39
|
یکی بود، یکی نبود.
بعدش اونی هم که بود، دیگه نبود.

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 16 فروردین1388 ؛ ساعت 20:10
|
یکی بود، یکی نبود. اونی که بود، منتظر اونی بود که نبود.

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 9 فروردین1388 ؛ ساعت 0:33
|
یک روز، آقا فیله، میخواسته از یک کوچهی بنبست رد بشود. پیش خودش فکر میکند اگر دورخیز کند و خودش را بکوبد به دیوار، بنبست میریزد و او میتواند برود آن طرف دیوار. همین کار را میکند و با سر میرود توی دیوار؛ ولی دیوار خیلی محکم بوده و خراب نمیشود. از آن به بعد آقا فیله کنار همان دیوار به خیر و خوشی زندگی میکند.

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 11 اسفند1387 ؛ ساعت 14:52
|
خانم سین خانهی ماسهایاش را بزرگ و بزرگتر کرد؛ تا آنجا که برای خالی کردن آخرین سطل شن، مجبور
بود روی انگشتان پا بایستد. سطل آخر را که خالی کرد، اثری از خانهاش
نبود. شب شده بود و موجی از آب، کف پاهایش را قلقلک میداد.

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 4 اسفند1387 ؛ ساعت 19:42
|
همانطور که خانم سین به جایی خیره شده بود، انگشتانش با شنهای زیر دستش بازی میکرد. وقتی داشت آه بلندی میکشید، چشمش افتاد به آقای جیم که سرش را پایین انداخته بود و پاهایش با موجهای کمرمق آب بازی میکرد. یکهو خانم سین به ذهنش رسید که با ماسهها یک خانه بسازد.

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 27 بهمن1387 ؛ ساعت 6:17
|
آقای گاف مریض میشود. میرود پیش دکتر. دکتر نبضش را میگیرد. به سرعت او را به آزمایشگاه میفرستد. از آقای گاف چند سیسی خون میگیرند. او پشت در، قدمزنان منتظر نتیجهی آزمایش است. خانمی سفیدپوش از در خارج میشود. با خوشحالی رو به آقای گاف میکند و میگوید: «مژدگانی بدهید؛ شما عاشق شدهاید». با شنیدن این خبر، آقای گاف ویار ِ معشوق میکند.
.

نوشته شده توسط
كوثر در روز یکشنبه 20 بهمن1387 ؛ ساعت 10:42
|